..شانه به شانه ی تنهایی ام
قدم می زنم ...شانه به شانه ی تنهایی ام ...درختان توت سنگین ،خم ...آفتاب دم ظهر و پیرمردی که روی پله ی مغازه اش نشسته و چانه اش را روی عصایش تکیه داده وخیره شده به قدم های من ...انگار چیزی را دارم به خاطرش میاورم ...خدا کند اندوه نباشد...خاطره ی عشقی دور نباشد ...یادآور گمشده ای نباشد ... پس این حلقه ی اشک تو چشم هایش که پر از خاطره ی دلتنگی است نشانه ی کدام بغض کهنه است؟ ...کودکی بی هوا توپش را به سمتم می اندازد ...و مثل حادثه ی ناگهان بغض پیرمرد و سکوت قدم های من را می شکند ...
همیشه چیزی شبیه همین شیطنت پیدا می شود که تنهایی آدم ها را بشکند ...شیطنت چشمی ،لبخندی...عشقی. و عشق شیطنتی که در اوج تنهایی به سراغت می آید و تمام تنهایی های دنیا را به دلت می ریزد ...تمام دلتنگی ها ...سنگین می شوی ...خم می شوی شاید شبیه همین درخت توت ...و اشک میریزی ...روز تا شب ،شب تا روز ...اما هیچ کس به سراغت نمی آید حتی شبیه همین رهگذر که خم می شود و دانه ی توتی را از روی خاک بر می دارد و فوت می کند و می چشد کسی خم نمی شود روی گونه های تو و دلیل اشک هایت را نمی پرسد ...چشیدن این اندوه را اولین و آخرین مشتری خود عاشق است ...بغض ثانیه های سنگین فاصله و شانه های خیالی یک رویا که سایه به سایه ،همه جا کنارت قدم می زند از خانه تا بازار تا شلوغی کوچه و خیابان تا ...حتی صف شلوغ نان و تهیه خوار و بار ...سایه ای که شب، ماه سقف اتاقت می شود و روز پروانه ای که خودش را به پنجره می کوبد ...بهانه ای که بی هوا خودت را به پنجره برسانی ...درخت و باد و باران و آسمان را بهانه کنی تا کسی چشم انتظاریت را نفهمد ...تا کسی نفهمد وقتی می گویی انگار باران می آید خبری از باران نیست تو نم اشکت را می خواهی پنهان کنی یا اگر می گویی چه بوی دارند این درخت های شمشاد ...کسی نفهمد باد بوی پیراهن یوسفت را آورده است ...نباید کسی بفهمد عاشقی ...سال هاست که همه چیز و همه کس را بهانه ای کرده ای ...تا بی بهانه بغضت را فرو بخوری و تنهایی ات را بیندازی گردن روزگار بی مراد و تقدیر ناگزیر ...بعد هم خودت را به دامن باران بیندازی و شیون کنی و شیون کنی و شیون کنی
قدم می زنم ..قدم می زنم ...و می رسم به پیچک های سبز ریخته بر دیوار ...کدام عاشق ترند ؟! دیوارها یا پیچک ها ؟! یاد تو می افتم یاد خودم و یاد تنهایی که انگار او هم تکیه داده بر شانه های سخت دلمان....
در آدینه روزی از مهرماه سنه چهل شمسی ناخواسته بدین جهان آورده شدم بدون اینکه کسی من را داخل آدم حساب کندوازمن نظرخواهی کند که آیا مایلم دیده به جهان بگشایم یا نه؟ القصه با انتخاب نام فرهاد ودرج یک عدد سه رقمی در سجلی که برایم صادر شد داخل آدم بحساب آمدم وتا امروز که آن سه رقم به ده رقم تبدیل شده وکدملی نام گرفته بخشی از کره زمین را اشغال کرده ام ونفسی می کشیم ممد حیات ومفرح ذات. می نویسم پس می توانم تصور کنم که هنوز هم هستم ،پیشه ام نوشتن است وسیاه مشق هایی را بر سپیدی کاغذ کتابت می کنم . مکتوباتی ازمن منتشر شده است وتا امروزنیزمجموعه داستانهای عروج نور ،خبرسازان ، با دیوانه ای در پارک ، ضیافتی بر بالین یک مرده ،منطق ورازهای یک دیوانه ،سمفونی گورستان و مجموعه شعرهای سوگنامه بند ،سوگواره قلم ،ورق پاره های بندی ازآثار قلمی ام منتشر شده است.بدین مکان آمده ام تا با شما گپ وگفتی داشته باشم وبیشتر یاد بگیرم. عزت زیاد ، باقی بقایتان