چتر!

چتر

باران كه باريد

چترم را

در حياط مدرسه

جا گذاشتم

ديگر كسي براي من

چتري باز نكرد

و من براي هميشه

باراني شدم......

تا انتهای جاده

هیچ و پوچ

تا انتهای جاده

با عبور گامهایت

فراسوهای بعد از دیدارمان

را نگریستم

همه اش هیچ بود و پوچ

عادتی زشت و مهیب

تا تمام ماندنمان

تکه حرفی مبهم از جنس غریب!

که دوستی مان جز تکرار و مرور

چیزی نبود جز هیچ و پوچ .

23تیرماه 1370

مردم اینجا خفته در خوابند

کوچه در انتظار حادثه تلخ است

بغض کرده از کوچه های خالی شهر

می گوید ؛

از یادبوهای به جامانده از کودکیش

از گلهای زرد هیچ وقت نروئیده

می گوید ؛

مردم اینجا خفته در خوابند

رویاهاشان دور نیست

به اندازه پشت بام خانه شان نزدیک است

شهر خالی از وسوسه های امروز و فرداهاست

می گوید ؛

دیگر آن دخترک امروزی

خیال به آغوش گرفتن عروسکی کوچک را در سر ندارد

بزرگ شده و می داند

آنچه دور می پنداشت

اکنونی است

از تجمع افسانه های به انقضاء رسیده

شاید اتفاقی بیافتد

کوچه در انتظار حادثه تلخ است

تیرماه 1370

و این شب تمام نمی‌شود.....

این نیمه شب ها پرند از بلاتکلیفی ‌ها، از سردر گمی‌ها......

و زمان هیچ معلوم نیست چرا برای پر کردن ثانیه‌هایش اینقدر آرام هاشور می‌زند؟؟

بلند می‌شوم، می‌نشینم، چای می‌نوشم،دراز می‌کشم .... کنار پنجره می‌روم...

تمام صفحه‌های آشنای وب را مرور می‌کنم.بلاگ همه دوستان را می‌خوانم، کتابها‌ را جابجا می‌کنم،صفحه‌های کتابم را مدام ورق می‌زنم...

خودم را می‌کشم و این شب دلگیر تمام نمی‌شود. کسی زنگ نمی‌زند.کسی پیامی‌نمی‌گذارد. کسی به گوشی همراهم سری نمی‌زند. و این شب تمام نمی‌شود....

جلوی آینه می‌ایستم به عمق تاریک چشمهایم خیره می‌شوم و به تارهای سپید رها شده در میان گیسوانم....

به خطوط صورتم خیره می‌شوم و به نگاهم .... و این شب تمام نمی‌شود.....

به گمان جایی چیزی کم است. به خیالم جای چیزی خالیست... جای چیزی درون من و روزگارم.....

آمدم چیزی بگویم و بروم...

آمدم تا چیزی بگویم و بروم... نمی شود دیگر وقتی حرف هایی دارد توی سرت رژه می رود ناچار می شوی همه کارها و دلمشغولی ها را رها کنی و آنها را بنویسی... بگویی... خوش به حال بعضی فکرها... بعضی حرف ها که فرصت رهایی را پیدا می کنند... توی این زمانه ای که هزار و یک قفس آدمی را احاطه کرده است... هزار و یک گره... هر کدام را هم که می گشایی باز نوبت دیگری ست...

آمدم چیزی بگویم و بروم... اما بعضی احساس ها آنقدر غریب اند که نمی شود از آنها حرفی زد... درست شبیه شنیدن قطعه ای موسیقی که خاطره ای را برایت زنده می کند... درست مثل امشب که دوستی برایم اهنگ کیف انگلیسی را فرستاد... یکباره پرت شدم به سی و اندی سال قبل...

به کاستی که هدیه گرفته بودم به حس مبهم عاشقانه ای که آن روزها هرگز نفهمیده بودم... چون هرگز به زبان نیامده بود... به استادی که هیچ وقت دیگر ندیدمش و هنوز یادداشت اش برایم مثل رمزگذاری های عجیب و غریبی است که شاید جز خودش نداند چه نوشته بود...

نمی دانم وجه اشتراک من با ترانه « گشته خزان نوبهار من... رفت و نیامد نگار من... » چه بود که نوشته بود برایم حس شورانگیز این ترانه را زنده می کنی... برای من که سرم پر بود از فلسفه... شعر... از بی خیالی ها.... پر بود از آینده... از اینکه آخر چه کاره می شوم... از اینکه دوست داشتم خوشنویس شوم... نویسنده شوم... دوست داشتم استاد دانشگاه شوم... دوست داشتم... آخ... لعنت به همه قطعه های موسیقی که اینطور تمام گذشته را جلوی چشم ات می آورند و تو به جای چشیدن لحظه ای ناب عاشقانه، طعم حسرت را مزه مزه می کنی... برای روزهایی که رفته اند... برای لحظه های ناب بیست سالگی... برای آرزوهایی که یک به یک سراب شدند...

آمدم چیزی بگویم و بروم... شاید بهانه اش شنیدن قطعه ای موسیقی بود نمی دانم... هنوز هم نمی دانم چرا استاد به من گفت برایم یادآور این ترانه ای... هنوز هم نمی دانم چرا یادداشت اش را نگه داشته ام... هنوز هم نمی دانم چرا هر بار که این قطعه را گوش می کنم... اما این را می دانم بعضی حرف ها هست که هیچ کس نمی تواند آن ها را درک کند... بعضی آدم ها هستند که هیچ کس نمی تواند آن ها را بفهمد... بعضی نوشته ها هستند که هیچ کس آنچه را که باید از آنها نمی خواند... گاهی خیال می کنند عاشق شده ای... گاهی خیال می کنند شکست خورده ای... گاهی خیال می کنند از تنهایی به تنگ آمده ای... گاهی خیال می کنند پریشان و سردرگمی... اما هیچ کس شاید از لابه لای واژه ها هرگز این را نفهمد که تو هیچ کدام از این ها نیستی... جز زنی که اکنون درگیر خاطراتی خاطراتی که آدم ها در آن به اندازه ی حس هایی که بر جای گذشته اند اهمیت ندارند....

آمدم تا چیزی بگویم و بروم... شاید حرفم این بود که احساس ها را بیشتر از آدم ها باور کنیم.

خودم را کجا می توانم یک دل سیر تماشا کنم ؟

آیینه را بر میدارم ...تصویر دختری جوان با چشم و ابرویی سیاه و گیسوانی پریشان ...چرا آیینه دارد فریبم می دهد ؟ من خسته و فرتوتم ! هیچ کس حال مرا نمی داند ...من خودم را کجا می توانم یک دل سیر تماشا کنم ؟ چه کسی ...چه دلی ...چه چشمی ...من را به من نشان خواهد داد ؟

نمیدانم خدا تنهاتر از آدمیزاد هم خلق کرده است؟ ظاهرا هیچ کس تنها نیست... روز که می شود همهمه ی آدم ها همه ی شهر را پر می کند... صدای ماشین ها... حرف ها... آدم هایی که با شتاب و بیقرار از خیابان ها می گذرند... اما من احساس می کنم همه تنهاییم! این را از چشم های آدم ها فهمیده ام! هر کس به اندازه دل خودش! هر کس به اندازه همه دردهایی که دارد... همه ناگفته هایی که روی سینه اش سنگینی میکند... به اندازه ی همه ی گریستن های پنهانی... به اندازه همه بغض هایی که فرو می خورد... تنهایی راز مشترک همه آدم هاست...

گاهی به هم پناه می بریم... به شانه های هم... به چشم های هم... به دل هم... گاهی عشق از تنهایی زاده می شود و گاهی دوست اندوه چشم های تو را می بیند و شیفته ات می شود... می دانی انگار تنهایی خودش را در چشم های تو می بیند! اما فرقی نمی کند... همه چیز این دنیا برای درک تنهایی ست! حتی عشق!

‏آینه را می گذارم مقابلم تا کمی با چشم هایم خلوت کنم ...با آسمان سیاهی که گاه هوایش ابری می شود و گاه ...مثل حالا دلتنگ ! در چشم های من زنی نشسته که هیچ کس نمی شناسدش ! زنی که هر کس با تصوری در ذهن خود نقاشی اش کرده ...یا عاشقش شده و یا بیزارش ! در چشم های من زنی است که غربتش را تنها پاییز می داند ...و حرف دلش را تنها آیینه می خواند .زنی که به شانه های خودش تکیه می کند و دل به هیچ پناهی نمی دهد ... یک عمر خواب های پریشانش را شیهه ی اسبی آشفته کرده بود که می خواست خود را به یال سپیدش برساند ...اما باز حصاری نمی گذاشت و اسب می گریخت....

در چشم های من زنی است که بوی پاییز در شهریوری ترین ماه سال دلتنگش می کند و شانه به شانه ی خاطرات دل می سپارد به جاده ای که نمی داند چه کسی ...چه چیزی را در پاییز به او خواهد رساند ...چه انتظار عجیب و غمگینی ! ندانی که به استقبال که یا چه می روی ...باد می آید ...بوی پیراهنی را می آورد ...بیقرار می شوم و غربتی عجیب صدایم می زند....

سراغ غزلی می روم

نه باران می بارد نه کسی پشت پنجره صدایم میزند و نه خواندن درویشی بیقرارم می کند ... قدم زنان به خانه باز می گردم ... کیف و کتاب هایم را روی میز می گذارم .نمی شود گرسنه ماند... گرسنگی نیازی که قرن ها آدمیان را به کار و تلاش و زندگی واداشته ... ناهار را می خورم و طبق معمول با کتابی روی تختم می نشینم ...تا خستگی و نیاز به خواب ...اسیرم کند و ساعتی میان رویاهای پوچ و توهم های زودگذر غرق شوم ...

گاهی میان این خواب های آشفته ایده ای برای نوشتن ،حرفی برای گفتن و سوالی جدید در ذهنم متولد می شود ...یک سوال روی همه ی سوال های دیگری که در هیچ کتابی هنوز پاسخشان را نیافته ام ! چه کسی قرار است که پاسخ این همه سوال را بدهد ؟! ناجی این ذهن پریشان کجاست ؟!

با یک لیوان چای داغ ...سراغ غزلی می روم که دلتنگی ام را دوچندان کند ...باز هم درست مثل پیرزني که بر خاطرات روزهای از کف داده اش اشکی بریزد و خطی بنویسد ...

پشت پنجره می روم ...نه ! باز هم خبری از باران نیست ...رهگذری رد می شود ...به وسوسه ی چشمی می ایستد ..._ بگذر...این چشم ها خیال ندارد کسی را عاشق کند ! این چشم ها خسته است ...پای این پنجره نه کسی برایت دست تکان می دهد نه قاصدکی می فرستد و نه گیسو افشان می کند ...

بهتر است پنجره را هم به چشم های منتظر بسپارم...شاید تماشای دیوارها برای حال وهوای این روزها ی من بهتر است ...فاصله های سرد و سنگین ...و صداهای مبهمی که پس آن نشانی از زندگی و زنده بودن را به من یاد آور شود ...همین برای این روزهای من کافی است ...روزگار میان سالی هم عالمی دارد.....

..شانه به شانه ی تنهایی ام

قدم می زنم ...شانه به شانه ی تنهایی ام ...درختان توت سنگین ،خم ...آفتاب دم ظهر و پیرمردی که روی پله ی مغازه اش نشسته و چانه اش را روی عصایش تکیه داده وخیره شده به قدم های من ...انگار چیزی را دارم به خاطرش میاورم ...خدا کند اندوه نباشد...خاطره ی عشقی دور نباشد ...یادآور گمشده ای نباشد ... پس این حلقه ی اشک تو چشم هایش که پر از خاطره ی دلتنگی است نشانه ی کدام بغض کهنه است؟ ...کودکی بی هوا توپش را به سمتم می اندازد ...و مثل حادثه ی ناگهان بغض پیرمرد و سکوت قدم های من را می شکند ...

همیشه چیزی شبیه همین شیطنت پیدا می شود که تنهایی آدم ها را بشکند ...شیطنت چشمی ،لبخندی...عشقی. و عشق شیطنتی که در اوج تنهایی به سراغت می آید و تمام تنهایی های دنیا را به دلت می ریزد ...تمام دلتنگی ها ...سنگین می شوی ...خم می شوی شاید شبیه همین درخت توت ...و اشک میریزی ...روز تا شب ،شب تا روز ...اما هیچ کس به سراغت نمی آید حتی شبیه همین رهگذر که خم می شود و دانه ی توتی را از روی خاک بر می دارد و فوت می کند و می چشد کسی خم نمی شود روی گونه های تو و دلیل اشک هایت را نمی پرسد ...چشیدن این اندوه را اولین و آخرین مشتری خود عاشق است ...بغض ثانیه های سنگین فاصله و شانه های خیالی یک رویا که سایه به سایه ،همه جا کنارت قدم می زند از خانه تا بازار تا شلوغی کوچه و خیابان تا ...حتی صف شلوغ نان و تهیه خوار و بار ...سایه ای که شب، ماه سقف اتاقت می شود و روز پروانه ای که خودش را به پنجره می کوبد ...بهانه ای که بی هوا خودت را به پنجره برسانی ...درخت و باد و باران و آسمان را بهانه کنی تا کسی چشم انتظاریت را نفهمد ...تا کسی نفهمد وقتی می گویی انگار باران می آید خبری از باران نیست تو نم اشکت را می خواهی پنهان کنی یا اگر می گویی چه بوی دارند این درخت های شمشاد ...کسی نفهمد باد بوی پیراهن یوسفت را آورده است ...نباید کسی بفهمد عاشقی ...سال هاست که همه چیز و همه کس را بهانه ای کرده ای ...تا بی بهانه بغضت را فرو بخوری و تنهایی ات را بیندازی گردن روزگار بی مراد و تقدیر ناگزیر ...بعد هم خودت را به دامن باران بیندازی و شیون کنی و شیون کنی و شیون کنی

قدم می زنم ..قدم می زنم ...و می رسم به پیچک های سبز ریخته بر دیوار ...کدام عاشق ترند ؟! دیوارها یا پیچک ها ؟! یاد تو می افتم یاد خودم و یاد تنهایی که انگار او هم تکیه داده بر شانه های سخت دلمان....

میان این خواب های آشفته

نه باران می بارد نه کسی پشت پنجره صدایم میزند و نه خواندن درویشی بیقرارم می کند ... قدم زنان به خانه باز می گردم ... کیف و کتاب هایم را روی میز می گذارم .نمی شود گرسنه ماند..._ گرسنگی نیازی که قرن ها آدمیان را به کار و تلاش و زندگی واداشته ..._ ناهار را می خورم و طبق معمول با کتابی روی تختم می نشینم ...تا خستگی و نیاز به خواب ...اسیرم کند و ساعتی میان رویاهای پوچ و توهم های زودگذر غرق شوم ...

گاهی میان این خواب های آشفته ایده ای برای نوشتن ،حرفی برای گفتن و سوالی جدید در ذهنم متولد می شود ...یک سوال روی همه ی سوال های دیگری که در هیچ کتابی هنوز پاسخشان را نیافته ام ! چه کسی قرار است که پاسخ این همه سوال را بدهد ؟! ناجی این ذهن پریشان کجاست ؟!

با یک لیوان چای داغ ...سراغ غزلی می روم که دلتنگی ام را دوچندان کند ...باز هم درست مثل پیرزني که بر خاطرات روزهای از کف داده اش اشکی بریزد و خطی بنویسد ...

پشت پنجره می روم ...نه ! باز هم خبری از باران نیست ...رهگذری رد می شود ...به وسوسه ی چشمی می ایستد ..._ بگذر...این چشم ها خیال ندارد کسی را عاشق کند ! این چشم ها خسته است ...پای این پنجره نه کسی برایت دست تکان می دهد نه قاصدکی می فرستد و نه گیسو افشان می کند ...

بهتر است پنجره را هم به چشم های منتظر بسپارم...شاید تماشای دیوارها برای حال وهوای این روزها ی من بهتر است ...فاصله های سرد و سنگین ...و صداهای مبهمی که پس آن نشانی از زندگی و زنده بودن را به من یاد آور شود ...همین برای این روزهای من کافی است ...روزگار میان سالی هم عالمی دارد ...

آیینه را بر میدارم ...تصویر دختری جوان با چشم و ابرویی سیاه و گیسوانی پریشان ...چرا آیینه دارد فریبم می دهد ؟ من خسته و فرتوتم ! هیچ کس حال مرا نمی داند ...من خودم را کجا می توانم یک دل سیر تماشا کنم ؟ چه کسی ...چه دلی ...چه چشمی ...من را به من نشان خواهد داد ؟

این روزها نه بی معرفت شده ام...

من ِ این روزها نه بی معرفت شده ام...نه ستاره ی سهیل!

نه خودم را میگیرم....نه سایه ام سنگین شده!

من فقط خسته بودم از روابطی که آزارم می دادند...

از آدمهایی که هروقت نامشان را بر صفحه ی تلفن همراهم میدیدم می دانستم غرض تماس تنها چیزی که نیست احوالپرسی از من است!

از دوستی هایی که اگر نگویم سودش فقط برای طرف مقابل بود می گویم من چهل ،شصت عقب بودم...

از مایه های زیادی ای که در طول زندگی ام برای آدمها گذاشتم خسته بودم...

از آدمهایی که وقت گرفتاری حجم وسیعی از غصه هایشان را روی سرم هوار می کردند و وقت خوش خوشان پیداشان نمی شد خسته بودم...

از روابط پر تنش خسته بودم...

از تفاخرات مسخره و نگاه شیب دار آدمها خسته بودم...

از همه ی جوابهایی که حرمت دوستی نگه میداشتم و نمیگفتم خسته بودم...

این بود که قیچی دست گرفتم و تا جایی که دلم می خواست از این روابط بریدم...

بعضی ها را کامل...

بعضی ها را تا نیمه...

بعضی ها را هم هرچه کردم دلم نیامد قیچی بزنم...

بعضی ها شدن دوستهای دیدارهای سالی یکباری...

بعضی ها شدن صرفا دوست های پیامکی...

بعضی ها رفیق گرمابه و گلستان ماندند...

نتیجه اش شد آرامش امروزم...

نتیجه اش شد آدمهایی که خالص دوستم دارند و خالص دوستشان دارم...

نتیجه اش شد دوستی های دو سر سود...

آدمهایی که برایم مانده اند بعضی هایشان شاید به ظاهر فرسنگ ها با من فاصله دارند اما وقتی تماس تلفنی مان تمام میشود انرژی مضاعفی در من دمیده شده...و به یاد می آورم مکالمات طولانی ای را که همه ی حس خوبم را میگرفتند و تماما به دلداری دادن آدمهای از همه ی دنیا ناامید میگذشت و دست آخر با انبوهی از انرژی های منفی دکمه آف را میزدم!

آدمهایی برایم مانده اند که شاید ماهها هم صدای همدیگر رو نشویم اما دلتنگشان میشوم و دلتنگم میشوند...دلتنگ خودخودخودمن!

حالا اما از بودن این آدمها غربال شده حس خوبی دارم...آدمهایی که بوی ناب دوست می دهند به معنی واقعی کلمه.