امشب نمی دونم چرا دلتنگ قلم و دوات شدم... رفتم سراغ قلم هام و دیدم طفلکی ها مدت هاست یه گوشه کنار کتابخونه م شدن جزو لوازم دکوری... دواتم لیقه ش مثل یه تخته سنگ شده... نمیدونم تو این سال ها چه بر سر «منِ خوشنویسم» اومد که فراموشش کردم

دوست دارم دوباره بنویسم... دوباره برم سر کلاس استاد بایستم و از دور شعر خوندنش و صدای قلمش رو گوش بدم... یه چیزایی برام شده انگار خاطره چندین سال پیش... که یادش دلم رو دوباره زنده می کنه... دلتنگ کلاس استادم... دلتنگ شعرهایی که برای هر کسی می نوشت... چند دقیقه نگات می کرد و دفترچه کوچکش رو ورق می زد... پر از شعر بود... از حافظ، صائب، مولوی و... و درست همون شعری رو سرمشق می گرفتم که متناسب با حال دلم بود

انگار که استاد به دفتر شعرش تفال می زد و من نیت می کردم... و استاد شروع می کرد به نوشتن و من مات و مبهوت رقص قلم و حرکات دست استاد بر سپیدی کاغذ بودم... گاهی بی هوا درباره نکته ای اخلاقی یا حکایتی و... شروع می کرد به صحبت کردن... شیوه استاد منو همیشه یاد زندگینامه خطاط های قدیمی می انداخت که سرمشق زندگی می دادند و کلاسشون اخلاق و فلسفه و هنر و... همه چیز بود

امشب یکدفعه دلم برای کلاس استاد تنگ شد... دلم میخواست دوباره چشمام رو ببندم و به دفتر شعرش تفال بزنی و بهم سرمشقی بده... سرمشقی که این بار بدونم از کجا باید شروع کنم و به کجا باید برسم... این بار سیر صعودی و نزولی رو دوباره برام توضیح بده... دوباره از زندگی و نشیب و فرازهاش بگه... و من فقط گوش کنم و بگذارم دوباره دلم زنده بشه... باید دوباره برگردم انجمن... دوباره حلقه شاگردای استاد رو ببینم... دوباره از دور هم که شده بایستم و نگاه کنم و... با صدای قلم روحم رو سرزنده کنم