غزل
با گردش نگاه تو مستانه شد غزل
در چنگ لحظه ها چه صمیمانه شد غزل
انگور گشته پخته و شهدش به جام ماند
در بین پنجه های تو پیمانه شد غزل
احساس زن به قید ماند و آه و درد
کز دست روزگار که مردانه شد غزل
با هر کلام حافظ آتش بیان عشق
مهمان شامهای غریبانه شد غزل
بر زلفان خسته ً شعر زمان ما
سر پنجه های پر فتن شانه شد غزل
چوپان سر نوشت که زد نای عشق را
آه خدا شنید و دیوانه شد غزل
در نقش پایهای تو خوابید نا انید
با واژه های شاد که بیگانه شد غزل
+ نوشته شده در جمعه ۲۲ فروردین ۱۳۹۹ ساعت 14:32 توسط فرهاد خادمی آلكوهي
|
در آدینه روزی از مهرماه سنه چهل شمسی ناخواسته بدین جهان آورده شدم بدون اینکه کسی من را داخل آدم حساب کندوازمن نظرخواهی کند که آیا مایلم دیده به جهان بگشایم یا نه؟ القصه با انتخاب نام فرهاد ودرج یک عدد سه رقمی در سجلی که برایم صادر شد داخل آدم بحساب آمدم وتا امروز که آن سه رقم به ده رقم تبدیل شده وکدملی نام گرفته بخشی از کره زمین را اشغال کرده ام ونفسی می کشیم ممد حیات ومفرح ذات. می نویسم پس می توانم تصور کنم که هنوز هم هستم ،پیشه ام نوشتن است وسیاه مشق هایی را بر سپیدی کاغذ کتابت می کنم . مکتوباتی ازمن منتشر شده است وتا امروزنیزمجموعه داستانهای عروج نور ،خبرسازان ، با دیوانه ای در پارک ، ضیافتی بر بالین یک مرده ،منطق ورازهای یک دیوانه ،سمفونی گورستان و مجموعه شعرهای سوگنامه بند ،سوگواره قلم ،ورق پاره های بندی ازآثار قلمی ام منتشر شده است.بدین مکان آمده ام تا با شما گپ وگفتی داشته باشم وبیشتر یاد بگیرم. عزت زیاد ، باقی بقایتان