<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>کاتب </title>
<link>https://maaktobat.blogfa.com</link>
<description>ازدرد سخن گفتن واز درد شنیدن /با مردم بی درد ،ندانی که چه دردی است</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Thu, 11 May 2023 17:35:09 +0330</lastBuildDate>
<item>
<title>چتر!</title>
<link>https://maaktobat.blogfa.com/post/379</link>
<description>چتر باران كه باريد چترم را در حياط مدرسه جا گذاشتم ديگر كسي براي من چتري باز نكرد و من براي هميشه باراني شدم......</description>
<pubDate>Thu, 11 May 2023 17:35:09 +0330</pubDate>
<dc:creator>maaktobat</dc:creator>
<guid>maaktobat.blogfa.com/post/379</guid>
</item>
<item>
<title>تا انتهای جاده</title>
<link>https://maaktobat.blogfa.com/post/378</link>
<description>هیچ و پوچ تا انتهای جاده با عبور گامهایت فراسوهای بعد از دیدارمان را نگریستم همه اش هیچ بود و پوچ عادتی زشت و مهیب تا تمام ماندنمان تکه حرفی مبهم از جنس غریب! که دوستی مان جز تکرار و مرور چیزی نبود جز هیچ و پوچ . 23تیرماه 1370</description>
<pubDate>Thu, 11 May 2023 17:32:48 +0330</pubDate>
<dc:creator>maaktobat</dc:creator>
<guid>maaktobat.blogfa.com/post/378</guid>
</item>
<item>
<title>مردم اینجا خفته در خوابند</title>
<link>https://maaktobat.blogfa.com/post/377</link>
<description>کوچه در انتظار حادثه تلخ است بغض کرده از کوچه های خالی شهر می گوید ؛ از یادبوهای به جامانده از کودکیش از گلهای زرد هیچ وقت نروئیده می گوید ؛ مردم اینجا خفته در خوابند رویاهاشان دور نیست به اندازه پشت بام خانه شان نزدیک است شهر خالی از وسوسه های امروز و فرداهاست می گوید ؛ دیگر آن دخترک امروزی خیال به آغوش گرفتن عروسکی کوچک را در سر ندارد بزرگ شده و می داند آنچه دور می پنداشت اکنونی است از تجمع افسانه های به انقضاء رسیده شاید اتفاقی بیافتد کوچه در انتظار</description>
<pubDate>Thu, 11 May 2023 17:12:42 +0330</pubDate>
<dc:creator>maaktobat</dc:creator>
<guid>maaktobat.blogfa.com/post/377</guid>
</item>
<item>
<title>و این شب تمام نمی‌شود.....</title>
<link>https://maaktobat.blogfa.com/post/376</link>
<description>این نیمه شب ها پرند از بلاتکلیفی ‌ها، از سردر گمی‌ها...... و زمان هیچ معلوم نیست چرا برای پر کردن ثانیه‌هایش اینقدر آرام هاشور می‌زند؟؟ بلند می‌شوم، می‌نشینم، چای می‌نوشم،دراز می‌کشم .... کنار پنجره می‌روم... تمام صفحه‌های آشنای وب را مرور می‌کنم.بلاگ همه دوستان را می‌خوانم، کتابها‌ را جابجا می‌کنم،صفحه‌های کتابم را مدام ورق می‌زنم... خودم را می‌کشم و این شب دلگیر تمام نمی‌شود. کسی زنگ نمی‌زند.کسی پیامی‌نمی‌گذارد.</description>
<pubDate>Thu, 11 May 2023 17:10:54 +0330</pubDate>
<dc:creator>maaktobat</dc:creator>
<guid>maaktobat.blogfa.com/post/376</guid>
</item>
<item>
<title>آمدم چیزی بگویم و بروم...</title>
<link>https://maaktobat.blogfa.com/post/375</link>
<description>آمدم تا چیزی بگویم و بروم... نمی شود دیگر وقتی حرف هایی دارد توی سرت رژه می رود ناچار می شوی همه کارها و دلمشغولی ها را رها کنی و آنها را بنویسی... بگویی... خوش به حال بعضی فکرها... بعضی حرف ها که فرصت رهایی را پیدا می کنند... توی این زمانه ای که هزار و یک قفس آدمی را احاطه کرده است... هزار و یک گره... هر کدام را هم که می گشایی باز نوبت دیگری ست... آمدم چیزی بگویم و بروم... اما بعضی احساس ها آنقدر غریب اند که نمی شود از آنها حرفی زد...</description>
<pubDate>Thu, 11 May 2023 17:09:47 +0330</pubDate>
<dc:creator>maaktobat</dc:creator>
<guid>maaktobat.blogfa.com/post/375</guid>
</item>
<item>
<title>خودم را کجا می توانم یک دل سیر تماشا کنم ؟ </title>
<link>https://maaktobat.blogfa.com/post/374</link>
<description>آیینه را بر میدارم ...تصویر دختری جوان با چشم و ابرویی سیاه و گیسوانی پریشان ...چرا آیینه دارد فریبم می دهد ؟ من خسته و فرتوتم ! هیچ کس حال مرا نمی داند ...من خودم را کجا می توانم یک دل سیر تماشا کنم ؟ چه کسی ...چه دلی ...چه چشمی ...من را به من نشان خواهد داد ؟ نمیدانم خدا تنهاتر از آدمیزاد هم خلق کرده است؟ ظاهرا هیچ کس تنها نیست... روز که می شود همهمه ی آدم ها همه ی شهر را پر می کند... صدای ماشین ها...</description>
<pubDate>Thu, 11 May 2023 17:08:37 +0330</pubDate>
<dc:creator>maaktobat</dc:creator>
<guid>maaktobat.blogfa.com/post/374</guid>
</item>
<item>
<title>سراغ غزلی می روم</title>
<link>https://maaktobat.blogfa.com/post/373</link>
<description>نه باران می بارد نه کسی پشت پنجره صدایم میزند و نه خواندن درویشی بیقرارم می کند ... قدم زنان به خانه باز می گردم ... کیف و کتاب هایم را روی میز می گذارم .نمی شود گرسنه ماند... گرسنگی نیازی که قرن ها آدمیان را به کار و تلاش و زندگی واداشته ... ناهار را می خورم و طبق معمول با کتابی روی تختم می نشینم ...تا خستگی و نیاز به خواب ...اسیرم کند و ساعتی میان رویاهای پوچ و توهم های زودگذر غرق شوم ... گاهی میان این خواب های آشفته ایده ای برای نوشتن ،حرفی برای گفتن و</description>
<pubDate>Thu, 11 May 2023 17:06:47 +0330</pubDate>
<dc:creator>maaktobat</dc:creator>
<guid>maaktobat.blogfa.com/post/373</guid>
</item>
<item>
<title>..شانه به شانه ی تنهایی ام </title>
<link>https://maaktobat.blogfa.com/post/372</link>
<description>قدم می زنم ...شانه به شانه ی تنهایی ام ...درختان توت سنگین ،خم ...آفتاب دم ظهر و پیرمردی که روی پله ی مغازه اش نشسته و چانه اش را روی عصایش تکیه داده وخیره شده به قدم های من ...انگار چیزی را دارم به خاطرش میاورم ...خدا کند اندوه نباشد...خاطره ی عشقی دور نباشد ...یادآور گمشده ای نباشد ... پس این حلقه ی اشک تو چشم هایش که پر از خاطره ی دلتنگی است نشانه ی کدام بغض کهنه است؟ ...کودکی بی هوا توپش را به سمتم می اندازد ...و مثل حادثه ی ناگهان بغض پیرمرد و سکوت</description>
<pubDate>Thu, 11 May 2023 17:04:39 +0330</pubDate>
<dc:creator>maaktobat</dc:creator>
<guid>maaktobat.blogfa.com/post/372</guid>
</item>
<item>
<title>میان این خواب های آشفته</title>
<link>https://maaktobat.blogfa.com/post/371</link>
<description>نه باران می بارد نه کسی پشت پنجره صدایم میزند و نه خواندن درویشی بیقرارم می کند ... قدم زنان به خانه باز می گردم ... کیف و کتاب هایم را روی میز می گذارم .نمی شود گرسنه ماند..._ گرسنگی نیازی که قرن ها آدمیان را به کار و تلاش و زندگی واداشته ..._ ناهار را می خورم و طبق معمول با کتابی روی تختم می نشینم ...تا خستگی و نیاز به خواب ...اسیرم کند و ساعتی میان رویاهای پوچ و توهم های زودگذر غرق شوم ... گاهی میان این خواب های آشفته ایده ای برای نوشتن ،حرفی برای گفتن</description>
<pubDate>Thu, 11 May 2023 17:03:40 +0330</pubDate>
<dc:creator>maaktobat</dc:creator>
<guid>maaktobat.blogfa.com/post/371</guid>
</item>
<item>
<title>این روزها نه بی معرفت شده ام...</title>
<link>https://maaktobat.blogfa.com/post/370</link>
<description>من ِ این روزها نه بی معرفت شده ام...نه ستاره ی سهیل! نه خودم را میگیرم....نه سایه ام سنگین شده! من فقط خسته بودم از روابطی که آزارم می دادند... از آدمهایی که هروقت نامشان را بر صفحه ی تلفن همراهم میدیدم می دانستم غرض تماس تنها چیزی که نیست احوالپرسی از من است! از دوستی هایی که اگر نگویم سودش فقط برای طرف مقابل بود می گویم من چهل ،شصت عقب بودم... از مایه های زیادی ای که در طول زندگی ام برای آدمها گذاشتم خسته بودم...</description>
<pubDate>Thu, 11 May 2023 17:02:35 +0330</pubDate>
<dc:creator>maaktobat</dc:creator>
<guid>maaktobat.blogfa.com/post/370</guid>
</item>
</channel>
</rss>
