پی سی هاستینگ

حرفه ای ترین قالب های وبلاگ

ابزار وبلاگ نویسی

مرجع راهنمای وبلاگ نویسان

سفارش طراحی اختصاصی قالب وبلاگ

تم دیزاینر

ازدرد سخن گفتن واز درد شنیدن /با مردم بی درد ،ندانی که چه دردی است

دوشنبه 21 مهر1393
م : ن : فرهاد خادمی آلكوهي

دوشعر

این دوشعرکوچک را برای کسی می نویسم که تاهمیشه دوستش خواهم داشت.

-------

(نبض باد)

دوری ها را برنبض بادمی نویسم

یک بوسه هم ضمیمه اش

هرگز ازپنداربادغافل نباش

سرگردان هم که باشد

مزه ی مرطوب لبم رابردهان نو می پیچاند.

    *************

(فنجان چای)

می خواهم

ازدهان بی قراریک فنجان

با تو چای بنوشم

تا

گاهی

که تنهایی محزون با من می ماند

دردریغای نبودنت

طعم لبهایت را بچشم

*********

21مهرسالروزتولدم



چهارشنبه 26 شهریور1393
م : ن : فرهاد خادمی آلكوهي

سلامی به سجاده

 

این آخرین فرصتم است

به دست تو شکوفا خواهم شد

غول آواره گی را

با دست تو رگ خواهم زد

و درساغری  لبالب از شراب ارغوانی

سلطان ناکامی ها را به مسلخ خواهم برد

اینک مست مستم

داغ داغم

وعشق می جوشد دردرون رگ هایم

می برم از یاد

طعم تلخ این آخرین فرصت را

باتنی تبدار

تنها تو را می خوانم

عاشقی را کرنشی دوباره باید کرد

سجاده را سلامی دیگر باید داد

میان گناه و توبه

این آخرین فرصت را

-------------

برای زیباترین لحظاتم درشامگاه بیست وششم شهریور 93



جمعه 21 شهریور1393
م : ن : فرهاد خادمی آلكوهي

"بک اپ" مغزم!!

دفترچه شعرم را گم کرده ام

لایه های خاکستری مغزم را تورق می کنم

ازفسفر مغزم کمک می گیرم

تاشاید درفعل وانفعالات شیمیایی

حروف گمشده ام را بازیابی کند

هارد ذهنم هنگ کرده است

می گویند باید مغزم را فرمت کنند

می ترسم

دوباره تو را بیاد نیاورم

وتصویرذهنی ام ازتورا فراموش کنم

تاسف می خورم چرا هروز از مغزم "بک آپ" نمی گرفتم

تا مجبورنباشم ذهن را پاکسازی کنم

بغض امانم را بریده است

گریه مهلتم نمی دهد

نمی خواهم مغزم را فرمت کنند!

می خواهم تصویر گنگ ومبهم تورا

درذهن گمشده ام داشته باشم

شاید لایه های خاکستری مغزم کمک کنند

تا بازسازی تصویرت به ارامی انجام بشود

می خواهم این مرتبه تصویرت "رزولیشن" بالایی داشته باشد!

تا در مانیتور مغزم چون خورشید بدرخشی



جمعه 21 شهریور1393
م : ن : فرهاد خادمی آلكوهي

نوستالژی!

دیواری قدیمی هستیم با رنگ خاطراتی کهن

خاطراتی که سایه شان در ذهنمان لانه کرده است

ما خودرا هم ازیاد برده ایم

درهزارتوی چوب و اهن وخشت

درلابلای جنگلی از آهن وسنگ

چشمه احساسمان خشکیده است

و کلمه نوستالژیک ورد زبانمان شده است

با اداهاوآروغ های روشنفکری!

شیشه های زنگارگرفته روحمان

چشم انتظارصیقلی ناب است

آجرهای دیوار گلی خاطراتمان

دفترچه ایی رنگ ورو رفته شده است

ما درحوالی گورستان خاطرات پرسه می زنیم

بانگاه مان تابوت خاطراتمان را بدرقه می کنیم

درهیاهوی غریب شهر

وهمچنان درحس نوستالژیک خاطرات غوطه می خوریم



جمعه 21 شهریور1393
م : ن : فرهاد خادمی آلكوهي

رحلت روز!

 

 

روزمن سوگواررحلت خویش است!

می پرسد چرا باید جانم را به شب بدهم؟

طفلکی نمی داند این تقدیرازلیش است،

از پنجره ی عنکبوت زده اتاقم

ازقاب چوبی ترک خورده اش

به عمق کوچه همیشه بیروح می نگرم

تا شایدعبورمرگبارثانیه ها را ازیاد ببرم

دلم سازی می خواهد

تا درغروب غمگین کوچه بیروح

همهمه ای بپا کنم ازسرشوق

سرودی بخوانم وآهنگی بنوازم

تا همسایگان بیروحم را خبردارکنم

اگر سازرا داشتم

سمفونی مردگان رامی نواختم

تا روح داستایوسکی درگور بلرزد!

برای مادرانی که چشم انتظاربازگشت پسرانشان از جنگ هستند

خواهم نواخت سرودغمناک انتظاررا

وسرود لالالی شان را برسیم های تارخواهم زد،

برای تو هم اوازی می خوانم تا

تادیگر نشانی ام را گم نکنی

 وبرای روزم اهنگی خواهم نواخت تا به سوگ رحلتش بنشیند!



پنجشنبه 6 شهریور1393
م : ن : فرهاد خادمی آلكوهي

نادرابراهیمی ،همسر وهمسفرش!

 همه‌ی ما با شنیدن واژه‌ها یا ترکیب‌هایی چون «پیوندهای جاودان»، «عشق‌های راستین» و «کانون‌های گرم خانواده» شادکام و با شنیدن واژگانی چون «پریشانی‌های خانوادگی» و «جدایی» تلخ‌کام می‌شویم.

اخبار بالارفتن آمار طلاق در جامعه،‌ هر شنونده‌ای را به فکر فرو می‌برد و لابد هر کسی از منظری گوناگون به این پدیده‌ی زشت و تلخ اجتماعی نگاه می‌کند. البته یکی از مهم‌ترین راه‌های ریشه‌یابی موضوع، نگاه جامعه‌شناختی و چندلایه به دلایل و عوامل بروز چنین زشت‌رفتاری در جامعه است؛ اما به‌نظر می‌آید که هر کسی از هر راهی که می‌تواند باید برای حلّ این ناهنجاری و پدیده‌ی زیان‌بار اجتماعی دست به کاری بزند! به‌راستی حیف است دو جوانی که با هزار امید و آرزو در زیر سایه‌بانی از عشق و محبت آرام می‌گیرند؛ اما پس از مدتی از مسیر زندگی آرمانی خارج می‌شوند و آرام آرام شعله‌ی اختلاف‌های اندک و عمدتاً بی‌اساس زبانه می‌کشد و آن سایبان مهر و امید را به کام می‌کشد. درون‌‌مایه‌ی نظم و نثر فاخر فارسی خیلی می‌تواند به پیوندهای جاودان کمک کند. پرداختن به این موضوع مهم، البته فرصتی گسترده‌تر و مجالی دقیق‌تر می‌خواهد؛ اما آن‌چه نباید از آن چشم بپوشیم نوع نگاه جوانان ما به موضوع «زندگی مشترک» است. به قول سهراب سپهری عزیز: «چشم‌ها را باید شست؛ جور دیگر باید دید.»

درباره‌ی همین نوع نگاه به «زندگی مشترک»، متون شعر و نثر ارزنده‌ای در ادبیات فارسی برجای مانده‌است و من همیشه دوست داشتم از میان آن همه نوشته‌ و سروده‌های به یادگار مانده در گستره‌ی ادبیات فارسی، گزیده‌ای از نامه‌ها‌ی نامدار، سنجیده و پر از پند و اندرز نادر ابراهیمی (نویسنده‌ی معاصر) به همسرش را برای دیگرانی که تا کنون آن را نخوانده‌اند یا اینکه خوانده‌اند و مدتی است آن را مرور نکرده‌اند، معرفی و بازآوری کنم. به‌خصوص این نامه از آن منظر خواندنی است که بخواهیم یک تصویر روشن‌تری از همسری و همسفری داشته باشیم.

گفتم! نظم و نثر فارسی چقدر برای زوج‌های جوان حرف‌های جدی و تازه دارد! زوج‌های جوانی که کم نیست اخباری که از جدایی‌ها و تلخی‌هایشان می‌شنویم... بگذریم... «این زمان بگذار تا وقت دگر»... . خواستم از نامه‌ی نادر ابراهمی به همسرش بگویم. این نویسنده‌ی فرهیخته، همسرش را نه «همسر» که «همسفر» خطاب می‌کند و چقدر این جایگزینی «همسفر» به جای «همسر!»... تأمل‌برانگیز است؛ خوب همسفر است دیگر، ما وقتی با کسی همسفر می‌شویم سعی می‌کنیم با مراعات و صبوری و احترام به سلیقه و ذوق همسفر بر زیبایی سفر بیفزاییم. تلخی‌ها و شیرینی‌های سفر را باهم تجربه می‌کنیم تا به آرامش سفر برسیم. به‌قول حافظ بزرگ: ملول از همرهان بودن طریق کاروانی نیست بکــش دشـواری منـزل بـه یـاد عـهد آسانی زندگی نیز یک مسافرت است.(وحیدخلیلی اردلی)

************

نادر ابراهیمی این سفر را این‌گونه شرح می‌دهد: همسفر! * در این راه طولانی ـ که ما بی‌خبریم و چون باد می‌گذرد، بگذار خرده اختلاف‌های‌مان با هم باقی بماند. خواهش می‌کنم! مخواه که یکی شویم؛ مطلقاً یکی. مخواه که هرچه تو دوست داری، من همان را، به همان شدت دوست داشته باشم و هرچه من دوست دارم، به همان گونه، مورد دوست داشتن تو نیز باشد. مخواه که هر دو یک آواز را بپسندیم، یک ساز را، یک کتاب را، یک طعم را، یک رنگ را و یک شیوه‌ی نگاه کردن را. مخواه که انتخابمان یکی باشد، سلیقه مان یکی و رؤیامان یکی. همسفر بودن و هم هدف بودن، هرگز به معنای شبیه بودن و شبیه شدن، دالّ بر کمال نیست، بل دلیل توقف است. پس بگذار این طور بگویم: عزیز من! زندگی را تفاوت نظرهای ما می‌سازد و پیش می‌برد نه شباهت‌هایمان، نه از میان رفتن و محو شدن یکی در دیگری؛ نه تسلیم بودن، مطیع بودن، امر بر شدن و دربست پذیرفتن. من زمانی گفته‌ام: «عشق انحلال کامل فردیت است در جمع». حال نمی‌خواهم این مفهوم را انکار کنم؛ اما اینجا سخن از عشق نیست، سخن از زندگی مشترک است، که خمیرمایه‌ی آن می‌تواند عشق باشد یا دوست داشتن یا مهر و عطوفت یا ترکیبی از این‌ها و در هر حال، حتا دو نفر که سخت و بی‌حساب عاشق هم‌اند و عشق، آن‌ها را به وحدتی عاطفی رسانده است، واجب نیست که هر دو صدای کبک، درخت نارون، قله‌ی علم کوه، رنگ سرخ، بشقاب سفالی را دوست داشته باشند ـ به یک اندازه هم ـ اگر چنین حالتی پیش بیاید - که البته نمی‌آید - باید گفت که یا عاشق زاید است یا معشوق. یکی کافی است. عشق، از خودخواهی‌ها و خودپرستی‌ها گذشتن است ... عزیز من! اگر زاویه‌ی دیدمان نسبت به چیزی، یکی نیست، بگذار یکی نباشد. بگذار فرق داشته باشیم. بگذار، در عین وحدت، مستقل باشیم. بخواه که در عین یکی بودن، یکی نباشیم. بخواه که همدیگر را کامل کنیم نه ناپدید. تو نباید سایه‌ی کمرنگ من باشی، من نباید سایه‌ی کمرنگ تو باشم. این سخنی است که در باب «دوستی» نیز گفته‌ام. بگذار صبورانه و مهرمندانه در باب هر چیز که مورد اختلاف ماست بحث کنیم؛ اما نخواهیم که بحث، ما را به نقطه‌ی مطلقاً واحدی برساند. بحث باید ما را به ادراک متقابل برساند نه فنای متقابل. چه خاصیت که من، با همه‌ی تفردم، نباشم و تو باشی یا به عکس، تو با همه‌ی تفردت نباشی و من باشم؟ این جا سخن از رابطه‌ی عارف با خدای عارف در میان نیست، سخن از ذره ذره‌ی واقعیت‌های جاری زندگی است. من کامو را بر سارتر ترجیح می‌دهم، عود را به جملگی سازها. کوه را به دریا، دالی را به پیکاسو. شاملو را حتا به نیما. تو اما ساعدی را دوست‌تر داری و بالزاک را. پیانو و سنتور را به عود ترجیح می‌دهی. شاملو را دوست داری، اما هرگز نه به قدر سهراب سپهری. دریا را دوست داری اما نه دریایی را که باید حسرت زده به آن نگریست... بیا درباره‌ی همه‌ی این ها به گفت‌وگو بنشینیم! بیا بحث کنیم! بیا معلوماتمان را تاخت بزنیم! بیا کلنجار برویم! اما سرانجام، نخواهیم که غلبه کنیم و این غلبه منجر به آن شود که تو نیز چون من بیندیشی یا به عکس. مختصری نزدیک شدن بهتر از غرق شدن است. تفاهم، بهتر از تسلیم شدن است. تا زمانی که تو ساعدی را ترجیح می‌دهی، و سهراب را، درست تا آن زمان، ساعدی و سهراب مرا به تفکر و شناخت، به زنده بودن و حرکت کردن وادار می‌کنند. اگر تو، همه من شوی، من و تو سهراب را کشته‌ایم، و ساعدی را و بسیاری را... عزیز من! بیا، حتا، اختلاف‌های اساسی و اصولی‌مان را در بسیاری زمینه‌ها، تا آنجا که حس می‌کنیم دوگانگی، شور و حال و زندگی می‌بخشد، نه پژمردگی و افسردگی و مرگ، حفظ کنیم. من و تو، تو و من، حق داریم در برابر هم قد علم کنیم و حق داریم بسیاری از نظرات و عقاید همدیگر را نپذیریم بی آن که قصد تحقیر هم را داشته باشیم. گمان می‌کنم این از جمله آخرین حقوقی است که در جهان کنونی برای انسان‌ها باقی مانده است: این حق که در خانه‌ی خود، در اتاق خود و در خلوت خود، در باب بسیاری از مسائل، ازجمله سیاست و آرمان‌های سیاسی، اختلاف‌نظر داشته باشند. عزیز من! دو نیمه، زمانی به‌راستی یکی می‌شوند و از دو «تنها» یک «جمع کامل» می‌سازند که بتوانند کمبودهای هم را جبران کنند، نه آن که عین مطلق هم شوند، چیزی بر هم مضاف نکنند و مسائل خاص و تازه‌ای را پیش نکشند... پس، بانو! بیا تصمیم بگیریم که هرگز عین هم نشویم. بیا تصمیم بگیریم که حرکاتمان، رفتارمان، حرف زدنمان و سلیقه‌ی‌مان کاملاً یکی نشود... و فرصت بدهیم که خرده‌اختلاف‌ها و حتا اختلاف‌های اساسی‌مان باقی بماند و هرگز، اختلاف‌نظر را وسیله‌ی تهاجم قرار ندهیم... عزیز من! «بیا متفاوت باشیم!»

برگرفته از: چهل نامه‌ی کوتاه به همسرم، نادر ابراهیمی، ص 109 ـ 114، چاپ شانزدهم، تهران: روزبهان.



جمعه 16 خرداد1393
م : ن : فرهاد خادمی آلكوهي

باران

با سرگیجه ای

تامرز جنون گريستم

قربانی شدم

تا باران

بر زمین تفتیده ببارد

دسته ايي گل سرخ را

در گلداني پرآب

خفه كردم

دکمه های فلزی را

محكم بر لباسم

چفت کردم

تا باران بر زمین تفتیده ببارد

در خشکسالی

كلون درهاي چوبي

امامزاده را

يك صدا نواختم

من قربانی شدم

تا باران بر زمین تفتیده

باريدن گرفت



جمعه 16 خرداد1393
م : ن : فرهاد خادمی آلكوهي

مرگ ماهی

 پرتاب

     جنازه

   ازدریاچه به ساحل

   خبرش را

ازفراز آنتن ها دادند

مرگ بیست هزارماهی

در هوای دم کرده دریاچه

ماهي

با باله هاي زخمي

روي ساحل شنی

وخيالم لرزيد

كسي از آن ها عكس گرفت

ودر کوهستان  گم شد

تاريكي هميشه به دادم مي رسد

در يك فنجان چاي هم

گم مي شوم!



جمعه 16 خرداد1393
م : ن : فرهاد خادمی آلكوهي

كاغذهاي سفید

 

سابقه ایی چندین ساله دارم

ازلابه لای کلماتم

غبار زبانه می کشد

مدادهای تازه

كاغذهاي سفید

هر كلامي که می نشیند

                 روي خط های کمرنگ

                  غبار؛ كاغذهای سفيد رادر آغوش می کشند

کاغذها یکی یکی حرام مي شوند!



شنبه 30 فروردین1393
م : ن : فرهاد خادمی آلكوهي

ارثی که از «مارکز» به ما رسید




گابریل گارسیا مارکز، نویسنده کلمبیایی برنده نوبل، که 28 فروردین در سن 87 سالگی درگذشت، در ایران با ترجمه مشهور بهمن فرزانه از رمان ماندگار «صد سال تنهایی» شناخته شده است، اما علاوه بر این اثرِ مشهور، ده‌ها کتاب دیگر از این نویسنده به فارسی ترجمه شده است.

علاوه بر «صد سال تنهایی»، «گزارش یک قتل از پیش اعلام‌شده»، «گزارش یک مرگ»، «تدفین مادربزرگ»، «عشق سال‌های وبا»، «پاییز پدرسالار»، «کسی به سرهنگ نامه نمی‌نویسد»، «زنده‌ام که روایت کنم»، «از عشق و شیاطین دیگر»، «ساعت شوم»، «زنی که هر روز رأس ساعت ۶ صبح می‌آمد!»، «خاطره دلبرکان غمگین من» و «بی‌پروا» از آثار ترجمه‌شده این نویسنده برنده نوبل ادبیات در ایران هستند.

همچنین کتاب‌های «توفان برگ و چند داستان دیگر»، «روزی همچون روزهای دیگر»، «قدیس»، «یادداشت‌های روزهای تنهایی»، «سرگذشت یک غریق»، «یادداشت‌های پنج‌ساله»، «سفر خوش آقای رییس‌جمهور»، «برای سخنرانی نیامده‌ام»، «داستانی مرموز»، «از اروپا و آمریکای لاتین»، «پرندگان مرده»، «نوشته‌های کرانه‌ای»، «چشم‌های سگ آبی‌رنگ»، «ژنرال در هزارتوی خویش»، «گردباد برگ»، «درباره سینما»، «مرگ سالوادور آلنده»، «مارکز» و «تلخکامی برای سه خوابگرد» از جمله دیگر آثار مارکز هستند که به فارسی ترجمه و در ایران منتشر شده‌اند.

تعداد زیادی از این آثار بیش از یک بار و حتا با مترجم‌ها و عنوان‌های مختلف به فارسی برگردانده شده‌اند، هرچند همچنان نام مارکز در ایران برای اهل کتاب با نام بهمن فرزانه و ترجمه‌اش از «صد سال تنهایی» گره خورده است. این ترجمه که اولین‌بار در سال 1353 در انتشارات امیرکبیر منتشر شد، سال‌ها به صورت افست و در خیابان به فروش می‌رسید تا این‌که دی‌ماه سال 91 بعد از 33 سال از سوی انتشارات امیرکبیر تجدید چاپ شد. البته به گفته یکی از کتاب‌فروشان انتشارات امیر‌کبیر (ناشر کتاب)، چاپ نخست این کتاب تمام شده و گویا هنوز تجدید چاپ نشده است. بهمن فرزانه نیز خردادماه 92 به خبرنگار ایسنا گفته بود: چاپ جدید ترجمه‌ رمان «صد سال تنهایی» اثر مارکز تمام شده و علی‌رغم این‌که کتاب اخیرا تجدید چاپ شده بود،‌ حالا می‌گویند فلان بخش از کتاب را بزنید که این‌جوری عملا چیزی از آن باقی نمی‌ماند. بنابراین کتاب فعلا و با این وضعیت تجدید چاپ نمی‌شود.

البته ترجمه بهمن فرزانه تنها ترجمه فارسی موجود از این رمان نیست. «صد سال تنهایی» را پس از فرزانه، مترجمان دیگری نیز به فارسی برگردانده‌اند.

ترجمه کیومرث پارسای از این اثر از سوی انتشارات آریابان منتشر و بارها تجدید چاپ شده است. «صد سال تنهایی» با ترجمه محسن محیط در نشر محیط، ترجمه محمدرضا راه‌ور در انتشارات شیرین، ترجمه زهره روشنفکر در نشر مجید، ترجمه حبیب گوهری راد در انتشارات جمهوری و ترجمه بیتا حکمی در کتاب پارسه منتشر شده است. بیش‌تر این ترجمه‌ها هم چند بار تجدید چاپ شده‌اند.

«عشق سال‌های وبا» دیگر اثر مشهور گابریل گارسیا مارکز است که چند مترجم از جمله بهمن فرزانه آن را به فارسی برگردانده‌اند، اما ترجمه فرزانه از این کتاب مجوز نشر ندارد. این کتاب با ترجمه مهناز سیف طلوعی در انتشارات مدبر، با ترجمه کیومرث پارسای در نشر آریابان و با ترجمه اسماعیل قهرمانی‌پور در نشر روزگار منتشر شده است.

«پاییز پدرسالار» هم از آثار مشهور مارکز است که در ایران با ترجمه حسین مهری در انتشارات امیرکبیر، با ترجمه محمد فیروزبخت در انتشارات فردوس، با ترجمه کیومرث پارسای در انتشارات آریابان و با ترجمه اسدالله امرایی با عنوان «خزان خودکامه» در نشر ثالث منتشر شده است.

دیگر کتاب معروف «گابو» در ایران «کسی به سرهنگ نامه نمی‌نویسد» است که با ترجمه جهانبخش نورایی در نشر آریابان و روزگار و نیز با ترجمه نازنین نوذری در نوروز هنر منتشر شده است.

«زنده‌ام که روایت کنم» اثر دیگر مارکز است که کاوه میرعباسی آن را ترجمه و نشر نی آن را منتشر و بارها تجدید چاپ کرده است.

دیگر کتاب مشهور مارکز «از عشق و شیاطین دیگر» است که با ترجمه جاهد جهانشاهی در انتشارات نگاه منتشر شده است. احمد گلشیری نیز همین اثر را با عنوان «از عشق و دیگر اهریمنان» ترجمه کرده که در نشر آفرینگان به چاپ رسیده است. ترجمه کیومرث پارسای از این اثر هم با عنوان «عشق و سایر اهریمنان» در انتشارات آریابان منتشر شده است.

«ساعت شوم» هم با ترجمه احمد گلشیری چند بار از سوی نشر نو و همچنین نشر نگاه و نیز نشر البرز منتشر شده است. ترجمه کیومرث پارسای از این اثر هم در انتشارات آریابان منتشر شده است.

کتاب «گزارش یک قتل از پیش اعلام‌شده» نیز با ترجمه کیومرث پارسای در نشر آریابان منتشر و چند بار تجدید چاپ شده است.

کتاب «گزارش یک مرگ» هم با ترجمه لیلی گلستان منتشر شده که تا کنون چاپ چهارم آن در نشر ماهی انتشار یافته است.

اثر دیگر مارکز که در ایران ترجمه شده «تدفین مادربزرگ» است که قاسم صنعوی آن را ترجمه و انتشارات نیما و بعد کتاب پارسه آن را منتشر کرده‌اند.

همچنین «زنی که هر روز رأس ساعت ۶ صبح می‌آمد!» با ترجمه نیکتا تیموری در انتشارات آریابان منتشر شده است.

«خاطره دلبرکان غمگین من» هم از آثار مشهور و جنجالی مارکز در ایران است که در سال 1386 یک بار با ترجمه کاوه میرعباسی از سوی انتشارات نیلوفر منتشر و به سرعت از بازار نشر جمع‌آوری شد. این اثر پس از آن به صورت افست منتشر شده است.

کتاب «بی‌پروا» هم با ترجمه بهمن فرزانه در نشر سرایش منتشر شده است.

«توفان برگ و چند داستان دیگر» اثر دیگر مارکز است که با ترجمه هرمز عبداللهی در نشر چشمه منتشر شده است. کیومرث پارسای هم «گردباد برگ» را در نشر آریابان منتشر کرده است.

«روزی همچون روزهای دیگر» اثر دیگر مارکز است که نیکتا تیموری آن را ترجمه و نشر آریابان آن را منتشر کرده است.

دیگر کتاب ترجمه‌شده مارکز در ایران «قدیس» نام دارد که با ترجمه قهرمان نورانی در انتشارات آریابان منتشر شده است.

همچنین «یادداشت‌های روزهای تنهایی» کتاب دیگر مارکز است که محمدرضا راه‌ور آن را ترجمه و انتشارات آریابان آن را منتشر کرده است.

ترجمه دیگر بهمن فرزانه از آثار مارکز «یادداشت‌های پنج‌ساله» نام دارد که در نشر ثالث منتشر و چند بار تجدید چاپ شده است.

دیگر اثر مارکز «سرگذشت یک غریق» نام دارد که رضا قیصریه آن را ترجمه و انتشارات نیلوفر آن را منتشر کرده است. حسن نامدار هم «ملوانی رسته از امواج» را در انتشارات سهند منتشر کرده است.

«سفر خوش آقای رییس‌جمهور» عنوان یکی دیگر از آثار مارکز است که با ترجمه احمد گلشیری در نشر نگاه منتشر شده است.

کتاب‌های «برای سخنرانی نیامده‌ام» و «داستانی مرموز» اثر مارکز نیز هر دو با ترجمه بهمن فرزانه در نشر ثالث انتشار یافته‌اند.

بهمن فرزانه «از اروپا و آمریکای لاتین» مارکز را هم ترجمه کرده که در انتشارات ققنوس منتشر شده است.

«پرندگان مرده» نیز با ترجمه احمد گلشیری در نشر نگاه و با ترجمه حبیب گوهری‌راد در انتشارات ارتباط نوین منتشر شده است.

بهمن فرزانه کتاب‌های «درباره سینما»، «نوشته‌های کرانه‌ای» و «چشم‌های سگ آبی‌رنگ» را نیز از آثار مارکز ترجمه کرده که هر دو در نشر ثالث منتشر شده‌اند.

ترجمه فرزانه از «مرگ سالوادور آلنده» هم در انتشارات امیرکبیر منتشر شده است.

«ژنرال در هزارتوی خویش» یا «ژنرال در هزارتوی خود» دیگر اثر مارکز است که با ترجمه هوشنگ اسدی در انتشارات کتاب مهناز و با ترجمه کیومرث پارسای در نشر آریابان منتشر شده است.

«مارکز» عنوان یکی دیگر از آثار گابریل گارسیا مارکز است که با ترجمه سهیل سمی در نشر علم منتشر شده است.

دیگر اثر این نویسنده مشهور آمریکای لاتین «تلخکامی برای سه خوابگرد» نام دارد که با ترجمه کاوه باسمنجی در انتشارات روشنگران و مطالعات زنان منتشر شده است.

داستان‌های مارکز همچنین در قالب مجموعه‌ها و گزیده‌های مختلف منتشر شده است. «بهترین داستان‌های کوتاه» با ترجمه احمد گلشیری در نشر نگاه و «هجده داستان کوتاه» با ترجمه حبیب گوهری‌راد در انتشارات جمهوری از جمله آثار داستانی مارکز هستند که در ایران ترجمه و منتشر شده‌اند.