ازدرد سخن گفتن واز درد شنیدن /با مردم بی درد ،ندانی که چه دردی است
تفاوتهای داستان
کوتاه ورمان یکی از پرسش های شما این است که اصولا داستان چیست ؟ داستان
کوتاه وداستان بلند یا رمان چه هستند وچه تفاوتهایی با هم دارند؟ در یک کلام باید
گفت که اصولا ادبیات ونوشتار ادبی در قالب های مختلفی عرضه می شوند که از نظر شکلی
ومحتوایی با هم تمایزهایی دارند که این قالبها عبارتند از :داستان ، رمان
،فیلمنامه ،نمایشنامه ،افسانه ،شعر ،حکایت و سایر متن های ادبی دیگر.در ایم مبحث
قصدم این است که بیشتر راجع به داستان برایت بنویسم . می خواهم تفاوتهای داستان
کوتاه ورمان را برایتان شرح دهم تا با این دو نوع نوشتن بیشتر آشنا شوید . صفدر تقیزاده، مترجم و داستانشناس ارزشمند معاصر دربارهی داستان کوتاه چنين
مینويسد:«داستان کوتاه انعطافپذيرترين نوع ادبيات داستانی است. داستان ممکن است
مجموعهای از چند حادثه يا تکگويی يا توصيفی ساده از واقعهای بدون شخصيت باشد. · رمان چیست؟ · داستان بلند یا رمان در واقع دارای همان ساختار داستان
کوتاه از نظر نگارش است منتهی با این تفاوت که در این نوع داستان بیشترموضوع دچار
شرح وبسط می شود وجزئیات زیادتری از ماجراهای رخداده وقهرمانان آن برای خواننده
گفته می شود ،شما در یک داستان بلند با چندین ماجرا وموضوع متفاوت که در ریشه به
هم متصل می شوند روبرو هستید که درنهایت همه این ماجراها در خدمب موضوع اصلی
داستان قرار خواهند گرفت .شما در رمان با موضوعاتی درگیر وروبرو می شوید که هرکدام
از این موضوعات وسوژه ها خود می تواند دستمایه یک داستان کوتاه ویا یک د استان
بلند قرار بگیرد. تفاوت اصلی این نوع داستان با داستان کوتاه در این است که شما در
داستان کوتاه فقط با یک موضوع روبرو هستید که شخصیت های منحصر بفردی دارد وزیاد از
این قهرمانان چیزی نمی دانید وبه شما هم اطلاعاتی در مورد آنها داده نمی شود
ومهمتر از همه اینکه داستان کوتاه فاقد پیچیدگی های موجود در رمان است دبهمین خاطر
خواننده هرچه سریعتر در جریان موضوع داستان واتفاقات آن قار می گیرد. عاقبت سررا به صحرا می گذارم ،می روم هیچکس از من نشانی را نخواهد یافت ردپایم نیست پیدا می گذارم ،می روم نیستم مجنون نمی جویم ز حالت هیچگاه بی خبر از عشق تو ،می گذارم می روم شیشه صبر مرا لبریز کردی بس نبود عاقبت بی هیچ پروا ، می گذارم می روم مطلع شعر مرا باور نخواهی کرد، نه ؟ مقطع شعرم همینجا ، می گذارم می روم ---------------------------------------------------------- برگرفته از مجموعه شعرم بنام سوگواره قلم-1368 همواره با یاد تو بودن را در سلول کوچکم یاد تو را قاب کرده ام و بر طاقچه رویاهایم گذاشته ام و صبح را در اطمینان حضور تو آغاز می کنم ...... و زندگی را در سادگی لبخند تو تجربه می کنم اینجا قاب کوچک دنیایم یاد تو را در بر گرفته است یاد تو در برابر دیدگانم محبت را وفا را در صبح آغاززندگی به من هدیه می کند --------------------------------------------- دهم مهر 1388 ذهن ناشاعر ما را به غزل جاری کرد مدتی بود که می خواندم از آئینه تورا خوب شد عاقبت این آئینه همکاری کرد تو همان آینه دار دل دلتنگ منی دست تو اشک مرا بی گله دلداری کرد سالها بود که لبخند حرامم شده بود یک تبسم به نگاه تو عجب کاری کرد باورت بی کسی ام را به فراموشی برد ازهمین غربت من چشم تو خودداری کرد ای حضورت پر آرامش ولبخند سکوت قدرت چشم تو احساس مرا یاری کرد -------------------------------------------------- سروده شده در شهریور 88 ------------------------------------------------------------ -------------------------------------------------------- درد هستی را برایت ساختم زیر پایت فرش عشق انداختم یاد چشمانت مرا بی خواب کرد نام زیبایت مرا بی تاب کرد عاشقی را در وجودم یافتم تار وپودم را به یادت بافتم لحظه هایم با تو پر معنی شدند روزهایم با تو روحانی شدند دردعشقم با تو شورانگیز شد ناله هایم با تو دردآمیز شد آن دودست عاشقت را بازکن این تن رنجور من را ناز کن این حروف از دل بر آید عار نیست عاشقی دیگر برایم کار نیست ما که با غم همزبان وهمدلیم گر تو مارا یار دانی قابلیم ----------------------------------- سروده شده در مرداد88
آنروزها که چشمم بوی خواب میداد ----------- گهواره ای آرامشم را تاب می داد دفترچه مشقم پراز نام کسی بود -----------نامی که طعم واژه های ناب می داد تر می شدم در زیر باران محبت ------------- وقتی که بابا در کتابم آب می داد وقتی مدادم را به دستم می گرفتم ----------- شوقی مرا تا موجها پرتاب می داد طرحی زدریا می کشیدم موج در موج --------- طرحی به سوی جوشش گرداب می داد می آمدم از مدرسه با یک بغل بیست -------- مادر وجود تشنه ام را آب می داد آن روزها با بال رویا پر کشیدند -------------- آن واقعیت ها که طعم خواب می داد دیشب ولی هر قدر دریا می کشیدم ------- دفترچه ام بوی بد مرداب می داد ---------------------------------------------------------------------------- برگزیده از مجموعه شعرم بنام سوگواره قلم - اردیبهشت 1368 برگرفته ازمجموعه داستان "ضیافتی بر بالین یک مرده" ------------------------------------------------------------------------- آقای دکتر وارد مطب که شد منشی پس از سلام واحوالپرسی پاکت سفیدی را به دست دکتر داد وگفت :آقایی بنام "فرهاد" این نامه را برایتان آورده است.دکتر لبخندی زد ونامه راگرفت ووارد دفترش که شد با عجله پاکت را باز کرد و با ولع و اشتیاق عجیبی شروع به خواندن نامه کرد. نویسنده در نامه نوشته بود :سلام دکتر ،حالت چطوره ؟امیدوارم که مشکلی نداشته باشی ،نمی دانم این نامه را در چه وضعیتی می خوانی ولی دلم می خواهد پس از آن همه صحبت وبحث و مجادله روی تک تک جملات وکلمات این نامه تامل و تعمق کنی .به قضاوت شما نیاز دارم اما نمی خواهم زود عجله کنی وحکمت را صادر کنی ،به دنبال جلب ترحم و محبت تو نیستم وبدان هم نیازی ندارم چون از ترحم و افرادی که ترحم میکنند متنفرم وحالم بهم می خورد ،میدانی که چرا ؟ چقدر سخت است "تنها" بودن ودر "تنهایی "زیستن وهر چه فریاد بزنی که "تنهایم"هیچکس به خاطر ظاهرت وتحرکاتت باور نکند.می دانی چه سخت است وقتی که "همکلامی " نداری وکوچه به کوچه وشهر به شهر دنبال "همکلام " و "همدم " بگردی . براستی چه سخت است که "عاشق" باشی و "دوست " داشته باشی اما کمتر کسی بتواند "عاشقت " شود و"دوستت " داشته باشد. آقای دکتر شاید شما معنای این سطور را و معنای تنهایی و بی همدمی را ندانی چرا که هیاهو وقیل وقال های اطراف نگذارندتنهایی را معنی کنی و چه سخت است که بخواهی "عاشق باشی اما سخت "باورت " کنند.آقای دکتر دوست خوبم ،آیا می دانی درک نشدن ،فهمیده نشدن ونشناختنت یعنی چه ؟آیا می دانید وقتی که کسی و کسانی حرفهایت ،فکرت و اندیشه هایت را نمی فهمندوفقط فکر می کنند اصواتی غیر ضروری از دهانت خارج می شود چقدر باید رنج بکشی ؟ آیا می دانید وقتی در پیرامونت ریا ،نیرنگ و تظاهر حرف اول را می زنند چه سخت است سخن از "حقیقت " و "واقعیت " گفتن ؟ دکترجان می دانی چه سخت است که همسرت تورا یک شکل دیگری بداندوببیندونتوانی اثبات کنی که خودت هستی و " من "بودن را نتوانی به تصویر بکشی؟ دوست خوبم،می گویم که تنهای تنهایم وبدنبال کور سوی امیدی از دور دستها هستم .منتظر شنیدن بانگی از ورای بادها و سرزمینهای مرطوب شمال هستم .چشمانم را بهم می مالم تا سوی چراغ را از اعماق آبهای دریا حس کنم و بانگی را بشنوم.شاید تعجب کنید که مگر می شودسوی چراغ را حس کرد ؟ ومن به تو می گویم بله، اگر با چشم دل به سوی چراغ بنگری وبا گوش دل به یانگها که از لابلای زوزه بادهای دریایی می آیند توجه کنی می توانی حس کنی ومن حس می کنم که سوی چراغ به خورشید وبانگ کوچک به فریادی سهمگین تر از امواج خروشان دریاها تبدیل خواهد شد. دکتر عزیز، من میخواهم گرمی چراغ ونرمی آوای نجوا را بشنوم وحس کنم ، می خواهم تنها از ورای غبار وغم ،بتوانم قطرات شبنم اشکم را به اشک شوق تبدیل کنم . می خواهم باور کنم که کسی تلاش می کند تا باورم کند ،می خواهم حس کنم کسی می خواهد از سر مینهای پر از "خار مغیلان " بگذردوبه یکی شدن فکر کند ،می خواهم حس کنم که کسی می آید تا یکی شدن و ماشدن را به من بچشاند،می خواهم باور کنم حقیقتی سخت را که روزی از "تنهایی" خلاصی می یابم. دوست دانای من تا تنها نمانده باشی وتا بی همدمی را تجربه نکرده باشی نمی دانی که انتظار برای یار شدن و قابل شدن چه سخت است، وقتی که چون من تنها مانده باشی می توانی حس تلاش و تحرک برای یار شدن را درک کنی ومن اینک می خواهم از میان فضای مغموم وغمباری که چون تارهای عنکبوت من را احاطه کرده است خلاصی یابم. می خواهم بروم تا به دریا برسم ودرایی شوم. دکتر جان ،چندروز پیش در خلوت تنهایی ام کتابی را می خواندم ،چند جمله آن برایم بسیار زیبا و پر معنی بودند ،نویسنده نوشته بود:مگر می شود آدم فقط یکبار عاشق بشود ؟ عشق ابدی فقط حرف است پیش میآید که آدم خیلی خاطر کسی را بخواهد اما همیشه وقتی آدم فکر می کند که دلش سخت پیش یکی گرفتار است یک دفعه ، یکجایی می بیند که دلش ، دلش برای یکی دیگر هم می لرزد. اگر با وفا باشددلش را خفه می کندوتا آخر عمر حسرت آن دل لرزه برایش می ماند،اگر بی وفا باشه می لغزد وهمه عمرش عذاب گناه بر دلش می ماند. هیچکس حکمش را نمی داند .....حالا با خود آدم است که حسرت را بخواهد یا عذاب گناه را ؟ یکی را باید انتخاب کند ،فرار ندارد...... آری دکتر عزیز،گفتم شاید با نامه وسطور سیاه شده بهتر بتوانم حرفهایم را حالیت کنم تا لااقل تو یکی مانند دیگران در مورد من قضاوت نکنی،انتظار کمک ویاری هم از تو ندارم و می دانم هم که ممکن است فقط با من همدردی کنی ولی بدان تا "تنها " نباشی معنای تنهایی را نمی یابی واینها را برایت نوشتم تا لااقل برای چند صباحی خودم را خالی کرده باشم وبعد از این نوشتن باز بدامان اشک وغم پناه می برم تا با اشکهایم همدلی و همکلامی کنم " تهران 2/11/ 1382 هیچ چیزی تغییر نخواهد کرد. از این ازدحام خواهی کوچید انگار هرگز بدنیا نیامده ای! انگار هرگز در این اتاق ننشسته ای واین لباسها را هرگز نپوشیده ای. انگار هرگز نگریسته ای و نخندیده ای همه ماجرای تو فقط همین ، "یکی بود ، یکی نبود " --------------------------------------------- برگرفته از مجموعه شعرم بنام "سوگنامه بند" - 1368 ---------------------- ای من در عکس ! من چه سخت سر بالاییها را پشت سر نهادم ، تو ،اما هنوز شاداب و مغرور ........ با هم سالها را سپری می کنیم ، تو بر دیوار ، من در راه !، تو هنوز آماده برای مسابقه ای بی پایان ومن پاهایم سنگین تر از سرب پرنده حسرت مشترک در درونمان بال و پر میزند ، ای من درعکس !! هیچ اندیشیده ای که ما دوتنهائیم و در این دنیای بزرگ به هم نزدیکترین ؟ --------------------------------------------------- سروده شده در سال 1368 از مجموعه شعرم بنام سوگواره قلم
اگر ساختار رمان را يک باغ تصور کنيم که معمولاً با بيل
شکلش میدهند، داستان کوتاه يک باغچه است که با دست مرتب میشود.داستان کوتاه مثل
باغچه با دست مرتب می شود ودریک نظر در چشم می نشیند..
"کوتاه" بودن آن هم میتواند چيزی بين يک صفحه تا
ده هزار کلمه را در بر گيرد. اما از ويژگیهای مشخص داستان کوتاه اين است که پس از
خواندن به علت بيان حالات انسانی و اجتماعی بلند "جلوه" کند.
داستان کوتاه که در اوايل قرن نوزدهم يتيمی بی نام و نشان
بود، به صورت متداولترين و مردمپسندترين قالب ادبيات داستانی وارد قرن بيستم شد.
يکی از دلايل آن، علاوه بر تحولات صنعتی و احتماعی و فرهنگی، رواج فراوان نشريه و
مجله در قرن بيستم بود. اين نشريهها به سبب خوی سرعتطلب خوانندگان خود، به متون
کوتاه و تصاوير بسيار، و مطالبی که حوصلهی خوانندگان را سر نبرد، نياز وافر
داشتند.
بدين ترتيب، داستان کوتاه خوانندگان فراوان يافت و نياز
بدان موجب افزايش کيفيت شد، و رفته رفته به مرحلهی تکامل رسيد، و سرانجام به صورت
شاخهی ادبی و هنری مستقلی با امکانات بيانی مؤثر از حالات برون و درون انسان
درآمد.»
در زندگی روزمره تان به حوادث ورخدادهای خواسته یا ناخواسته ای بر می خوریدکه بخشی از آنها مستقیما به شما ربط پیدا می کند وبخش دیگرش مربوط به دیگرآحاد افراد جامعه است.اما در هردوحالت شما در جریان رخداد آنها قرار می گیرید وشاهدی هستیدبر این ماجراها و از قضا دلتان می خواهد این حوادث واتفاقات را بنویسید وبرروی کاغذ بیاورید هرچند که در همان ابتدا در ذهنتان این حوادث را مرور می کنید. ممکن است بارها هم تلاش کرده باشید تا این رخدادها را بنویسید اما وقتی قلم وکاغذ را در دست گرفته اید متوجه شدید که نمی توانیدبنویسید! ، می دانید چرا ؟ تا حالا شده که از خودتان بپرسید چرا نمی توانید بنویسید ؟ برایتان می گویم که چرا همه نمی توانند بنویسند ونویسنده شوند .
دوستان خوبم باید توجه داشته باشید که همه زمینه های هنر مانند هم نیستند وتفاوتهای اساسی با همدیگر دارند واگر دقت کنید شاید راز نتوانستن را همینجا بیابید، مثالی میزنم تا دقیقا متوجه موضوع شوید .یک نفر که می خواهد نقاشی کند قطعا سوژه ایی در برابرش قرار دارد خواه یک منظره باشد خواه یک گل یا یک دریا،در واقع یک نقاش دستمایه و موضوع اصلی نقاشیش را در اختیار داردوآنرا برروی کاغذ یا بوم نقاشی منتقل میکند ، یک مجسمه ساز هم همینطور او سوژه وموضوع کارش را دارد وسنگ یا چوب را نیز بعنوان مواد اولیه مجسمه سازیش را در اختیار دارد ، اما کسی که می خواهد بنویسد با هیچ چیزی روبرو نیست وهیچ چیزی را بعنوان مواد اولیه در اختیار ندارد بقول معروف یک نویسنده باید " از کاه " کوهی بسازد !ولذا بهمین خاطر نوشتن یک داستان بسیار دشوار است وشما بعنوان یک نویسنده باید هر آنچه را که در ذهنتان دارید بر روی کاغذ بیاورید واز فسفر ولایه های خاکستری مغزتان کمک بگیرید تا " دلمشغولی های ذهنیتان " رابر کاغذ بریزید وکار ازهمینجا آغاز می شود.
کاغذ وقلم وسایلی هستند تا شما بتوانید تخیل ،واقعیات ،مشاهدات وهر آنچه را که در ذهن داریدبوسیله آنها بنویسید وشرط اول اینکه نوشته ایی ابتدایی وخوب داشته باشید داشتن مطالعه فراوان در زمینه انواع داستان ومتن های ادبی است ، تا با روش پردازش خیال وتخیل و رویا وتبدیل آنها به یک داستان آشنا شوید. با این احوال تنها خواندن مهم نیست بلکه نویسنده شدن لوازم دیگری نیز می خواهد که برایتان می گویم.
یکی دیگر از شروط نوشتن ونویسنده شدن این است که فرد علاقمند به نوشتن باید " نگاه دوم " داشته باشد . می پرسید نگاه دوم یعنی چی ؟ پاسخ شما این است که یک نویسنده نباید مانند دیگر افراد عادی جامعه به پدیده ها ورخدادها نگاه کند ،بلکه براساس همان ضرب المثل معروف شما باید " پیچش مو " را ببینید واین دیدن پیچش مو در واقع همان داشتن نگاه دوم است وبه تعبیر دیگر چگونه دیدن وچگونه پرورش دادن یک موضوع در ذهنتان را "نگاه دوم " می نامیم ..
نويسنده نيازتمرین ذهن دارد وبه تعبیری باید ذهنش را تربیت کند تا همه رخدادها را براساس همان نگاه دوم ببیند ودر همین تمرین کردنهاست که ذهنش را آماده می کندتا چارچوب وساختار پیدا کند وهر آنچه را که می بیند براساس همان نگاه وچارچوب ببیندودر ذهنش مرتب کند.
یکی دیگراز شروط نوشتن که مهمترین وزیر بنایی ترین اصل برای نوشتن است یافتن یک سوژه وموضوع خوب برای تبدیل کردن به داستان است وشاید بپرسید که چگونه می شود به یک موضوع خوب دست یافت ؟اگر به اطراف خود نگاه کنيد در خیابان ، محل کار،مجالس میهمانی و.....ویا روزنامهها را ورق بزنيد، در همهی حوادث و اخبار حتماً به سوژهایی برای يک داستان خوب بر خواهید خورد ومهم این است که شما چگونه آنها را ببینید ویادتان باشد که هیچ وقت هیچ موضوعی و سوژه ایی بد نیست وبدترین موضوعاتی که ممکن است بنظر شما بد باشد میتوان بهترینها را با آن ساخت ونوشت اما اینکه چگونه یک سوژه تبدیل به داستان خوب ومطرح می شود به شما وبلاشتان بر می گردد. یکی از مهمترین مواردی که به شما کمک می کند تا نویسنده خوبی شوید ،خواندن است ، خواندن است وبتازهم خواندن است .......شما ممکن است داستانهای زیادی خوانده باشید ویا حتی فیلمهای زیادی دیده باشید اگر از شما بپرسیم که بهترین آنها را نام ببرید قطعا آنهایی را که در ذهنتان تاثیر گذار بوده اند را نام می برید مانند بینوایان از ویکتور هوگو ، نانا از امیل زولا ، مادر از ماکسیم گورکی ،ماهی سیاه کوچولو از صمد بهرنگی ،بوف کور از صادق هدایت ، سنگ صبور از صادق چوبک یا خوشه های خشم از جان اشتاین بک یا ......ومطمئن باشید ماندگاری این آثار خوب بخاطر تبلیغات وهیاهوی رسانه ها نبوده است بلکه راز ماندگاری این داستانها به نوع نگاه وپردازش نویسنده از موضوعات وسوژه ها مختص می شود اصولا یک اصل مهم را باید بدانید که آثار هنری مطرح وماندگار در همه زمینه ها به ضرب وزور تبلیغات پارجا نمی مانند بلکه خود ذات نهانی ودرونی اثر باعث مانایی آن می شود.
شرط دیگر نوشتن ونویسنده شدن این است که اعتماد بنفس داشته باشید ونترسید چرا که ترس از نوشتن مانع از آن می شودتا خلاقیت های شما بروز کند شما می توانید داستنهایی را بنویسید که در زمره بهترینها قرار بگیرد واین را مرتب بخودتان تلقین کنید وسعی کنید که هیچوقت در سایه نام دیگران باقی نمانید ، ماندن واسیر شدن در قالب نام دیگر بزرگان داسنان نویسی باعث پسرفت شما می شود ولذا همت کنید وبرخیزید چون اگر غیر از این بود حالا نامی از هدایت ، چوبک ، نفیسی ، همینگوی ، چخوف ، گورکی ،زولا ، هوگو و....نبود
-------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------.
نوشته شده در پنجشنبه 14 آبان1388ساعت
13:49 توسط فرهاد خادمی| |
به چه کسی نویسنده می گویند ؟
نوشته شده در پنجشنبه 14 آبان1388ساعت
13:9 توسط فرهاد خادمی| |
بی محابا مثل دریا می گذارم ،می روم
نوشته شده در چهارشنبه 13 آبان1388ساعت
19:48 توسط فرهاد خادمی| |
دوست می دارم
نوشته شده در جمعه 10 مهر1388ساعت
22:49 توسط فرهاد خادمی| |
قدرت چشم تو احساس مرا یاری کرد
نوشته شده در شنبه 14 شهریور1388ساعت
22:13 توسط فرهاد خادمی| |
یار را تقدیم میکنم به نیمه گمشده ام
نوشته شده در سه شنبه 20 مرداد1388ساعت
23:13 توسط فرهاد خادمی| |
نوشته شده در پنجشنبه 15 مرداد1388ساعت
2:25 توسط فرهاد خادمی| |
نوشته شده در سه شنبه 6 مرداد1388ساعت
13:15 توسط فرهاد خادمی| |
آن روز
نوشته شده در چهارشنبه 31 تیر1388ساعت
22:1 توسط فرهاد خادمی| |
من در عکس
نوشته شده در یکشنبه 21 تیر1388ساعت
1:21 توسط فرهاد خادمی| |


